بوف کور(3)
Sat 21 Jul 2007
ادامه ی داستان رو داشته باشید...
ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
زیاد حرف نمیزنم ... نه اصلا حرفی ندارم ... فقط بگم که بد قول نیستم این مدت هم مشکلی برای وبلاگ ایجاد شده بود...
واما ادامه ی داستان...
ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
یک رایگان قیمتی...(بوف کور مجانی)
Sat 24 Mar 2007
۱) تام کروز " نیکلاس کیج " تام هنکس " جولیا رابرتز " برد پیت" من و جمعی دیگر از
آدم های مشهور و با حال دنیای هنر فرا رسیدن سال ۱۳۸۶ را تبریک می گوییم.
صد سال سیاه به این سالها...
۲) قبلا گفته بودم که توی این وبلاگ هر کی هر چی بخواد پیدا میشه...
از شعر و مطلب برای نامه های فدایت شوم تاانواع داستان های طنز و تلخ و با نمک و بیمزه و
سر کاری گرفته تا حرف سیاسی و زندگینامه و مقاله و اخبار روز و کپن قند و شکرو وضعیت
نظام وظیفه و ... بگذریم...
امروز تصمیم گرفتم یه داستان قشنگ رو طی چند تا آپ آینده مطرح کنم تا هم نظر سایرین رو راجع به
اون بدونم وهم تعداد بیشتری از آدما بتونن بدون نیاز به پرداخت پول بابت اون از متنش لذت ببرن
(البته داستان مورد نظر شامل قانون حق نشر نمیشه چون نویسنده ی اون خیلی وقته که مورده و در
این دنیا هیچ کسی رو هم به جا نذاشته)
۳) اسم داستان مورد نظر " بوف کور" اثر صادق هدایت . نویسنده ای که چه درست بگه چه
غلط حداقل این ویژگی رو داره که مرد عمله.
مردی که همه ی عمر به دنبال مرگه و مرگ رو ستایش می کنه وآخرش بدون هیچ واهمه ای اونو
به اختیار خودش انتخاب می کنه تا ثابت کنه که مرد عمله.
شما ممکنه افکار اونو قبول کنید یا نکنید این در حیطه ی علایق شماست وقابل احترامه.
ولی چیزی که من می خوام اینه که بعد از خوندن این چند تا آپ قضاوت کنید یعنی یه قضاوت
از روی شناخت( اگه این فرهنگ قضاوت عجولانه از بین بره خیلی مسائل حل میشه ... به خدا)
من دیگه بیشتر از این حرف نمی زنم این شما و این داستان بوف کور
( اگه نمی خونید لا اقل سیو کنید ارزش داشتن توی اسناد شخصی رو داره
در ضمن نظرم بدین ثواب داره)
"بوف کور"
در زندگی زخمهايی هست که
مثل خوره در انزوا روح را آهسته می خورد ومی تراشد ....
ادامه مطلب>>>
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
این شما واین فضول محله...
Wed 7 Feb 2007
قصه های خاله سوسکه :
قصه ی سوم: این اورانیوم مادر مرده...
یکی بود یکی نبود یه روز یه اورانیومه بود که خیلی زورش زیاد بود و دلش می خواست
پولدار بشه ولی نمی دونست چه طوری... بنابراین راه افتاد که بره و از یه نفر بپرسه...آخه
باباش بهش گفته بود که قبل از اون بقیه ی برادراش هم همین کارو کردن و از ثروت
"غنی" شدن...
خلاصه اورانیوم قصه ی ما رفت و رفت تا رسید به یه شهر بزرگ (نپرسید اسمش چی بود
چون محاله که بهتون بگم اسمش ایران بود البته نه ایران خودمون ها یه ایران دیگه!!!)
توی اون شهر مردم که خیلی تریپ مهربونی (ببخشید خلوص نیت) داشتن بهش قول دادن
که ثروتمندش کنن اونم قول داد که هر چقدر بیشتر از ثروت غنی بشه بیشتر تو کارهاشون
کمک کنه .
مردم قصه ی ما برای شروع یواشکی یه کم اکسیرغنی سازی از یکی از شهر های اطراف
خریدن و به اورانیوم قصه ی ما دادن اونم در عوض یکی دو چشمه از قدرتشو نشونشون داد
اونا هم کلی کیف کردن چون به نظر خودشون یه گنج پیدا کرده بودن...
این وسطا معلوم نشد چطوری خبر به گوش شهرهای دیگه رسید... اونا هم شروع کردن به
داد وبیداد که آی هوارشما می خواید با اورانیوم به ما حمله کنید !!! ما می ترسیم !!! یا با
اورانیوم قهر می کنید یا ما دیگه با شما حرف نمی زنیم!!! قهر قهر تا روز قیامت!!!
البته همه می دونن که ترس اونا بی مورد و بی اساسه!!! چون مردم شهرقصه ی ما اصلا
اهل جنگ نیستند . حالا درسته که بعضی وقتها واسه ی شوخی می رن بعضیا رو توی
شهرهای دیگه ترور می کن یا مثلا برای تنوع موشکای شهاب 3 رو میندازن توی بعضی
شهرا اما اینا فقط یه شوخیه. تازه لشکر کمکی فرستادن به این ور اون ور هم که دلیل جنگ
طلبی نیست آدم باید جنبه ی شوخی رو داشته باشه!!!
ولی شهرای دیگه این حرفا حالیشون نبود و مرغشون یه پا داشت(راستی این ضرب المثل
رو از کجاش در اووردن؟؟؟ خب مهم نیست به خودتون فشار نیارید...)
خلاصه قضیه اون قدر کش پیدا کرد که شهرای دیگه با مردم شهر ما قهر کردن اونم تا روز
قیامت!!!
حالا مردم قصه ی ما نمیدونن چه کار کنن. بعضیا می گن آشتی کنیم و به اورانیوم هم بگیم
بره. بعضیا هم می خوان به هر قیمتی سر حرفشون بمونن و کم نیارن!!!
از طرفی نه تنهایی می تونن اکسیر رو درست کنن نه دلشون میاد که بذارن اورانیوم بره! اما
با همه هم که نمی شه قهر کرد اینطوری میشه آش نخورده و دهن سوخته!!! !!! !!!
پس میشه گفت بعضیای اول درست می گن اما از اونجا که قدرت دست بعضیای دومه پس
بعضیای اول اصلا غلط می کنن نظر می دن....
از اونجایی که این قضیه هنوز تموم نشده و داستان ما هم به صورت زنده تقدیم حضورتون
میشه پس داستان ما هم نیمه کاره میمونه اما خوشحال میشم بدونم شما خواننده ی بیکار
دوست دارید چه طوری تموم بشه...
*** نتیجه ی اخلاقی : نباید با آدمای بی جنبه شوخی کنیم!!!!!!!!!!
*** نتیجه ی غنی سازی شده: نفت خودتو مصرف کن منت اورانیومو نکش!!!!!!!!!!!.
***نتیجه ی اینترنتی: آدم نباید هر چیزی رو که دید بشینه و تا آخرش رو بخونه چون
ممکنه اصلا آخر نداشته باشه!!! !!! !!!
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
بازگشت گالیور...
Wed 31 Jan 2007
توی زندگی آدما وقتهایی وجود داره که آدم حتی فرصت اصلاح صورتش
رو هم نداره (قافیه رو داشتید) چه برسه به اینکه بخواد مطالب وبلاگش رو آپ
(ببخشید به روز)کنه…بگذریم به هر حال الان دوباره برای مدتی سرم خلوت شده
واومدم تا به جای تمام این دوسه ماه حرف بزنم حالا کسی می خونه یا نه نمی دونم…
به هر حال دوباره سلام به دنیای مجازی پر از دروغ.....
سسسسسسسسسسلام!!!!!!!!!
همی گویم و گفته ام بارها
بود کیش من مهر دلدارها
اولا گفته باشم که مطالب زیر اصلا مذهبی نیست ومن برای همه ی مذاهب احترام
قائلم ...صحبت صحبت آدماست.... اونم نه همشون ...بعضیاشون که فکر می کنن
مرکز عالمن...
کی ما ایرانیا می خواییم بفهمیم که عقیده ی هر کس تا زمانی که برای دیگران
مزاحمتی نداشته باشه قابل احترامه... با با من به عنوان یه انسان حق ندارم از چیزی
بدم بیاد چون جنابعالی اونو دوست داری؟؟؟!!!
یه روز داد سر می دید: که آی هوار به پیغمبرمون توهین کردن...
(که علت اون توهین هم خودتون بودین که حالا هر جا اسم اسلام میاد همه
یاد ترورو اتم میفتن) روز بعد فریاد میزنید که : آی بیداد اسلام نابود شد...اون پیغمبر و
خدایی که احساس کنی به وکیل مدافعی مثل من وتو احتیاج داره اصلا لیاقت پرستش
نداره....
فکرمی کنی چون تو شیعه بدنیا اومدی پس همه ی غیر شیعه ها آدم نیستند و اون
وقت به خودت اجازه می دی سنی و اهل حق وارمنی وکلیمی و ...رو بهشون توهین کنی!!!
(اونا هم که تو اقلیت هستند دیگه چه بهتر) یه لعنت به عمر می فرستی و یه نظریه ی
جدید در مورد عیسی می دی و یه آتیش پرست نثار زرتشت می کنی بعدم می ری توی
عزاداری امامت می گی من شیعه ی سرور آزادگان جهانم... اصلا روت می شه اسم
حسینومی بری....
بازم می گم قصدم مقایسه ی ادیان نبود من می خوام بگم همون قدر که تو حق داری
برای مولات (امام حسین) عزاداری کنی مثلا یک زرتشتی هم به عنوان یک انسان حق
داره جشن سده رو به عنوان یکی از مراسم آیینیش بر گزار کنه... نه تو حق داری جشن
اونو خراب کنی نه اون حق داره عزاداری تو رو بهش توهین کنه....
(راستی واقعا توی این کشور به این بزرگی نمی شد اجازه داد که اونا هم
جشنشونو بگیرن؟؟؟!!! چون ما امام حسین رو دوست داریم برای شهادتش بقیه هم باید
زورکی ناراحت باشند...)چه سوال احمقانه ای خب حتما نمی شده دیگه....
حرف من فقط اینه که اینقدر به عقیده ی دیگران کار نداشته باشیم ... اگه برای گفتن حرفام
مجبور شدم از نام حسین استفاده کنم فقط برای این بود که کمی اون بچه شیعه های تعصبی
رو بیدار کنم...
راستی شهادت امام حسین رو به همه ی شیعه های واقعی تسلیت می گم...
فرا رسیدن ایام جشن سده رو هم به همه ی زرتشتیان واقعی تبریک میگم...
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
ای هوار!!!!!!!!!!!
Thu 16 Nov 2006
همینطوری میاید بازدید می کنید و پوزخند میزنیدو بدون اینکه فکر کنید ممکنه من احتمالا
دوست داشته باشم نظرتون رو بدونم میرید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
برای عمم که حرف نمی زنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
هر کی تونست اینو معنی کنه...
Thu 16 Nov 2006
آنکه دانست، زبان بست
وان که ميگفت، ندانست...
چه غمآلوده شبي بود!
وان مسافر که در آن ظلمت ِ خاموش گذشت
و بر انگيخت سگان را به صداي ِ سُم ِ اسباش بر سنگ
بيکه يک دَم به خيالاش گذرد
همه روياي ِ تبي بود.
چه غمآلوده شبي بود!
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
من فروتن بودهام
و به فروتني، از عمق ِ خوابهاي ِ پريشان ِ خاکساريي ِ خويش
تماميي ِ عظمت ِ عاشقانهي ِ انساني را سرودهام تا نسيمي
برآيد. نسيمي برآيد و ابرهاي ِ قطراني را پارهپاره کند. و من
بهسان ِ دريائي از صافيي ِ آسمان پُرشوم ــ از آسمان و مرتع و
مردم پُرشوم.
اینم جدی بازم بگید جلفم!
آدما جدی ترین حرفاشون رو به شوخی می گن! که به کسی بر نخوره!
واقعا متاسفم که هیچ کس اصل حرفمو نمی فهمه!
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
دیگه از این ملایم تر نمی شه!!!
Sun 29 Oct 2006
سلام : در راستای همون حرفای قبلی که اگه لطف کنید و ویل موستون
(ببخشید موشواره تون)رو کمی بچرخونید می تونید توی پنجره ی
پایینی بخونید می رم سراغ قصه ی بعدی خاله سوسکه:
قصه ی دوم: می خواهم زنده بمانم...
یکی بود یکی نبود سا لها پیش در شهر ایران(بازم می گم که این فقط
یه تشابه اسمیه و همه می دونن که هیچ ربطی به کشور عزیزمون
نداره) یه جوونی بود که خیلی دوست داشت معلم بشه(البته چون
باباش مایه دار نبود واون با یه لیسانس از دانشگاه آزاد نتونسته بود
کار گیر بیاره چاره ای جز معلم شدن نداشت) بله بچه ها داشتم
می گفتم که جوون قصه ی ما فقط دوست داشت معلم بشه چون
شنیده بود که معلمی شغل انبیاست ...
خلاصه قهرمان قصه ی ما بالاخره بعد از چند سال حق التدریسی
تونست پیغمبر بشه ببخشید معلم بشه!
چند سالی به همین وضع گذشت...
( نپرسید چند سا ل چون محا له که بهتون بگم ۲۵ سا ل)
قهرمان ما که نتونسته بود توی این سا ل ها خونه ای
دست و پا کنه وهنوز توی یه خونه ی اجاره ای زندگی می کرد
تصمیم گرفت که لا اقل برای همسر مهربونش یه ماشین بخره ...
با کلی وام و قسط و ضامن و... تونست یه پی کی مشکی بخره
( البته پی کی های اونجا به خوبی پی کی های ما نیستن گفته باشم )
اولش خیلی خوب بود فقط در ماشین خوب بسته نمی شد که
قهر مان ما فکر کرد که مدلش اینطوریه... بگذریم چند وقتی گذشت
تا اینکه یه روز یه مهمون براشون اومد . مهمون قصه ی ما که
خیلی رک بود رو کرد به قهرمان ما و گفت: (( مرد حسابی تو که نه
خونت فرش داره نه حتی کولر داری ماشین خریدنت چی بود تازه
موبایلم که این روزا توی همه ی بقا لیا پیدا می شه نداری واقعا که
بی فکری!)) قهرمان ما با خودش فکر کرد خوب می خرم( خدا پدر
قسطو بیامرزه) فردا اون رفت ویک کولر قسطی خرید . دو تا فرشم
خرید که مقداریشو چک داد بقیشم قسطی حساب کردن...
تازه آقای معلم داشت احساس خوشبختی می کرد که تلفنی بهش
خبر دادن که باباش مریض شده و حالش خیلی بده. اونم نشست
پشت ماشینش وعینهو تر میناتور گازشو گرفت. حالا نگاز و کی
بگاز... رسیده بود وسط بزرگراه که یه دفعه سر یه تقاطع که ماشینا
ترمز کرده بودن متوجه شد که داره تصادف می کنه تا اومد مطمئن
بشه ماشینش محکم خورد پشت یه ماشینه دیگه...
به خودش که اومد دید دویست هزار تومن خسارت باید بده بعلاوه ی
اینکه ماشین خودشم اقلا سیصد تومنی خرج برداشته تازه اگه
صافکار می تونست خوب درش بیاره بازم یه ملیونی افت قیمت پید ا
میکرد...
راستی نگفتم که عمل پدرش هم هفتصد هزار تومن شد که آقا معلم
قصه ی ما با کمال میل همشو پرداخت کرد البته کمال میل که گفتم تا
وقتی ادامه داشت که هنوز قهرمان ما نمی دونست که شرکت بیمه با
استناد به بند 8 از تبصره ی 12 قانون 13 بیمه نامه با وقاحت تمام
حتی یه شاهی هم از خرج عمل نمیده ...
وقایع اون چند روزه نه تنها همه ی حسا ب قهرمان ما رو خالی کر
د تازه کلی هم غرض جدید به غرضاش اضافه کرد...
روزها همین طوری پشت سر هم می گذشتند تا اون روز که تلفن زنگ
زد یه نفر پشت گوشی داد میزد: بابا مرد حسابی تو که حسابت خالیه
چرا چک میدی حالا نشونت می دم...
اما آقای معلم ناراحت نشد چون فردا قرار بود حقوق بدن...
اما بشنوید از حقوق...
بعد از 3 ساعت صف وکلی خستگی آقای معلم حقوقش رو گرفت البته
رئیس بانک هم نا مردی نکرد و دسته چکش رو چون برای دومین بار
برگشت خورده بود جلب کرد اما باز هم مهم نبود چون حالا دیگه اون
حقوق گرفته بود اونم چقدر زیاد چهار صد هزار تومن
(آخه قهرمان ما 72 ساعت در هفته اضافه کاری داشت راستی هفته
چند ساعته!!!) خلاصه بعد از ظهر شد و وقت تقسیم حقوق رسید ...
وقتی قهرمان بلا منازع قصه ی ما قسط کولرو فرش و وام و اجاره
خانه و قسط ماشین رو کنار گذاشت متوجه شد که منفی هزار تومن
برایش باقی مانده ناگهان قهرمان قصه ی ما در درونش صدایی
شنید :((آخه جا قحط بود که ما گیر این بابا افتادیم ما باید بریم یه
جای دیگه چون می خواهییم زندگی کنیم )) تازه قهرمان ما داشت
می فهمید که این صدای اعضای بدنشه که یه دفعه حس کرد
داره می میره قهرمان ماهم که تصمیم نداشت مانع کار عزرائیل بشه
افتاد و مرد ...
بعد از مرگش خونوادش با فروش اعضای بد نش تونستن کمی
زندگیشونو رونق بدن . اعضای بدنشم تا اونجایی که من خبر دارم از
بدنهای جدیدشون راضی هستن...
و از اون به بعد همه به خوبی و خوشی به زندگیشون ادامه دادن...
و اینجاست که داستان علمی وآموزنده ی ما تموم میشه و شما
خواننده های بی کار هم احتمالا میرید سراغ یه وبلاگ د یگه و
احتمالاهم با خودتون فکر نمی کنید که شاید من دوست داشته باشم
نظرتون رو بدونم و الا مرض که ندارم این چیزها رو براتون بنویسم
به هر حال قصه ی من تموم شد...
بالا رفتیم ماست بود ... قصه ی ما راست بود ... دیگه پایین نیومدیم
چون آسانسور خراب بود...
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
کمی ملایم تر
Sat 28 Oct 2006
سلام: از اونجایی که یکی از خوانندگان عزیز از ریتم خشن سایت
اظهار نگرانی کردند و اکیدا از این جانب خواسته اند که کمی ملایم و
خوشبین باشم لذا اینجانب تصمیم گرفتم که یک بخش مفرح و با حال
به سایتم اضافه کنم.این بخش را " قصه های خاله سوسکه " نام دادم.
البته فکر نکنید که این قصه ها قصه های یک سوسک است و زبانم
لال اینجانب خل تشریف دارم. نه اینها قصه های من هستند اما این نام
را انتخاب کردم چون تنها مشوقم ایشان بودند که در ضمن بهترین
شنونده و دوستم نیز هستند. بگذریم... خوانندگان محترم و بیکار
توجه داشته باشند که اولین قصه ها ممکن است خیلی قدیمی باشند اما
اگر با من همراه باشید به قصه های " به روز " هم می رسیم.
قصه ی اول: آقای بیست میلیون دلاری
یکی بود یکی نبود در روزگار قدیم حدود هشت سال پیش یک شهری بود
به اسم ایران (البته این فقط یک تشابه اسمیه و این قصه هیچ ربطی به
کشور عزیزمون نداره) در اون شهر همه به خوبی و خوشی زندگی
می کردند . همه چیز در اون شهر از حرارت عشق سر شار بود حتی
ماشین هاشون هم عاشق بودن به طوری که به محض بیرون اومدن از
کارخونه از شدت عشق به طرز خارق العاده ای تو جاده آتش می گرفتند
( البته کارخونه ی مورد نظر اسمش ایران خودرو نبود)
تا اینکه یک روز یه آقای خوش تیپ و خوش پوش تصمیم گرفت که کمی
برای مردم هیجان درست کنه آخه مردم اون شهر در طول تاریخ زیادی
خوش بخت بودن و از این وضع خسته شده بودن...
خلاصه اون آقا یک روز رفت بالای سکوی اصلی شهر
و شروع کرد به حرف زدن...
حالا نزن و کی بزن...
اون به مردم گفت که می خواد زندون های زمونه رو خراب کنه ... گفت
که می خواد به مردم آزادی رو نشون بده... مردم هم همش هورا کشیدن
و کف زدن...
حرفای اون مرد خیلی قشنگ بودن و دل جوونا رو لرزوندن...
جوونا هم از فردا شروع کردن به اعتراض به حکومتشون که الا و بلا ما
آزادی میخواییم یالا...
چشمتون روز بد نبینه ... کار بالا گرفت...
توی اون شلوغی یک نفر بود که داد نمی زد... اون فقط می نوشت... یک
نفر که معنی آزادی رو می فهمید و فکر می کرد که مرد بیست میلیونی
هم می فهمه... یک نفر که درد ها رو می فهمید... اون مریم بود... یه
مریم سپید... مریم قصه ی ما هم همراه همسن و سالاش رفت تا آزادی رو
بدست بیاره...
داستان ادامه داشت تا اون روز... اون روز یه روز داغ بود... یه روز
پر هیجان...
از بد روزگار مریم قصه ی ما توی یه سن پر هیجان درست افتاده بود
توی یه جای پر هیجان اونم توی یه روز پر هیجان... تا مریم اومد حرف
بزنه یه دفعه...
فردای اون روز یه مریم مرده افتاده بود رو دست یه عاشق دل شکسته
کنار یه دهان بسته و یه پای شکسته و یه حنجره ی خسته... (به عاشق دل شکسته هم جوری که ناراحت نشه گفتن اگه نمی خوای
سرتم مثل دلت بشکنه نباید به کسی بگی که مریمت چه طوری شکسته)
روزبعد آقای بیست میلیونی رفت بالای سکو و گفت: من کی گفتم می خوام دیوارای اینجا رو خراب کنم من گفتم می خوام تو چارچوب
همین دیوارا آزادیتون رو زیاد کنم... بدحرفی زدم. همه گفتن نه والا...
بعدم همه رفتن تا به زندگی راحتشون
برسن.
آقای بیست میلیونی و همکاراشم چون دیدن ممکنه خبر بد توی روحیه ی
مردم تاثیر بذاره تصمیم گرفتن که دیگه درباره ی مریم و دوستاش
چیزی نگن... مردم هم چون یادشون نبود که مریم کی بود تصمیم گرفتن
زیاد به مغزشون فشار نیارن....
نتیجه ی اخلاقی اینکه: آدم نباید توی هر سنی هر جایی بره...
نتیجه ی اقتصادیم اینکه: آدم اگه می خواد پولدار بشه باید مواظب باشه که
جوون مرگ نشه...
این بود قصه ی ما ... بالا رفتیم ماست بود قصه ی ما راست بود دیگه پایین نیومدیم چون آسانسور خراب بود....
منتظر قصه های بعدی باشید...
.
نوشته شده توسط
مصطفی آصفی(وهاب) | موضوع:
|
لينک ثابت |
لينك باكس پنگوين
Penguin Linksbox